|
يا هو!
آن روزها:
«برف مي باريد
و گنجشك هاي دهكده
از سرما
به معده ام پناه مي آوردند»
كودكانه هايم طعم ترس و تمشك مي دادند،وقتي كه كنجكاوي ام
دردسري بزرگ بود
براي گنجشك ها و قورباغه ها،
هر غروب
مرغ هاي همسايه با خاطره اي دردناك به كُلّه ها* بر مي گشتند
هر چه بود برق نگاه پرندگان بود و سربه زيري درختان گلابي
و ترسي كه تا مغز استخوانم را از لذتي نا معلوم سرشار مي كرد.
تك نوازي باران بود
و پوتيني كه هيچ گاه مانعي براي خيس شدن انگشتانم نبود .
آه مادر!
بايد اعتراف كنم كه در مسير دبستان به عمد در زير باران مي ايستادم
تا بدزدم سهم برادرانم را از مهرباني ات.
چه زود گذشت!
و ما ماندیم تا:
‹ناگهان پت پت گلهاي اقاقي در باد
مثل خاموشي مرموز اجاقي در باد›
هر چند هیچگاه اين ادامه ي دردناك را باور نکرده ام.

شايد كمي دير ولي اين هم غزلي است تقديم به مادر:
نام من در گوش سنگينش طنين انداخته
زندگي بر زخم هايش ذرّه بين انداخته
روي لبخندش چروك افتاده انگاري خدا
بر تن آرام اقيانوس چين انداخته
برق صد ميناي خوش رنگ است در چشمش بگو!
كِي بر اين انگشتر رويا نگين انداخته؟
گاه چون ابرند گاهي آفتاب اين دست ها
بارها بر سفره ي ما هفت سين انداخته
مثل آن بيدي كه چتر انداخته بر بركه اي
سايه اش را بر سر ما اينچنين انداخته
□□□
خسته اي،مي دانم از دستم چه رنجي مي كشي
اسب اقبالت تو را از روي زين انداخته
آه! من هم خسته ام،برگرد مادر!ديگر آن-
كودك شيطان تفنگش را زمين انداخته
عبدالحسین انصاری
*كُلّه:اتاقی کوچک مثل خانه ی لی لی پوت ها كه براي نگهداري مرغ ها درست مي كردند
|